تبليغاتX
شب پُرستاره
چشمات ديگه درد نمي‌كُنن؟
+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم مرداد 1384ساعت 2:25 بعد از ظهر  توسط مسافر 
دوش گرفتم...
هنوزم مُنتظرم...
+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم مرداد 1384ساعت 2:19 بعد از ظهر  توسط مسافر 
تا همين الان پاي تلفن نشسته‌بودم...
رفتم دوش بگيرم...
مُواظب خودت باش
+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم مرداد 1384ساعت 1:39 بعد از ظهر  توسط مسافر 
دلم گرفته
خيلي هم گرفته
اگه فقط مي‌تونستم واسه پنج دقيقه هم كه شده
دستاتو توي دستام داشته باشم
حالم خوبه خوب مي‌شد عزيزم...
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم تیر 1384ساعت 1:27 قبل از ظهر  توسط مسافر  | 
سلام عزيزم
حالت خوبه شيرينم؟
دندونت ديگه درد نميكنه؟
ديشب از ساعت ده دقيقه به يك تا سه روي خط بودم
ميخواستم خبره سلامتيتو بشنوم...
الان رفتم دوش گرفتم
موهامو شونه زدم
اصلاح كردم
كه وقتي مهدي اومد
برم عكس بگيرم...
كاش ديشب ميتونستي بياي
چون فردا هم جمعه است
ديگه اصلن نميتوني زنگ بزني
خيلي مواظب خودت باش... باش؟
دوست دارم تا آخرين نفسام
خدانگهدارت باشه.
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم تیر 1384ساعت 8:43 قبل از ظهر  توسط مسافر  | 
ديشب كه گفتي:
دوس دارم چشماتو ببوسم
ياده اولين باري افتادم كه چشماتو بوسيدم
يادته عزيزم؟
اگه كفتي كجا بود؟
من خوب يادمه (تو هم يادته... ميدونم... )
بهت گفتم كه ميخوام چشماتو ببوسم
«تو» هم خيلي آروم چشماتو بستي و
من بوسيدمشون.
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم تیر 1384ساعت 7:34 بعد از ظهر  توسط مسافر  | 
سلام عزيزم
حالت خوبه؟
ببخش شيرينم... من رفته بودم واسه خونه خريد كنم...
نبودم...
وقتي اومدم شماره رو ديدم
انقدر حالم گرفته شد كه نگو...
كاش با مادرم حرف زده بودي...
چون بهت ميگفت زود برميگردم.
از وقتي كه اومدم تا همين الان پاي تلفن نشستم...
ديگه گفتم بيام توي وبلاگ واست بنويسم شايد ON شي و
بخونيش...
حتمن بري دكتر ها!
هيچ درد نداره
عوضش خوبه خوب ميشي.
مواظب خودت باش... باش؟
اينقدم خودتو اذيت نكن
تا چشم بذاري رو هم اين دو ماهم تموم شده... ok ؟
امشب قراره بريم خونه خالم اينا
اگه يه وقت نبودم
لطف كن برام "وبلاگ" بنويس
تا از وضعيت سلامتيت باخبر بشم... باش؟
دعا ميكنم كوچكترين دردي نكشي عزيزم
اگه هم تونستي امشب بيا رو خط
بعد... اگه اگه (البته فكر نكنم... )
تا ساعت 2
ON نشدم
بدون آخره شب اونجا نيگرمون داشتن و
ديگه نميام...
البته تا حالا كه همچين چيزي پيش نيومده...
حالام فكر نكنم بشه ولي... خب...
ديگه...
ديگه اينكه دوست دارم تا دم آخر

فدات بشم عزيزترينم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم تیر 1384ساعت 1:50 بعد از ظهر  توسط مسافر  | 
عزيزم
از ساعت هشت صبح تا همین حالا منتظر تلفت بودم
تا خبر سلامتيتو بشنوم
و صداي گرمتو واسه زنده موندن...
اما الان يه كاري پيش اومده
بايد بيرون برم...
خواستم بهت گفته باشم...

حدودای ساعت نه برمیگردم...
خدا نگهدارت باشه.

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم تیر 1384ساعت 7:47 بعد از ظهر  توسط مسافر  | 
امروز جمعه اس
همه خونتون هستن
نميتوني بهم زنگ بزني
ميدونم!
منم كه اصلن...
عزيزم
خودتو اذيت نكني يه وقت...
من حالم خوبه
مواظب خودمم هستم
«تو» هم باش
باش؟
+ نوشته شده در  جمعه هفدهم تیر 1384ساعت 8:33 قبل از ظهر  توسط مسافر  | 
عزيزم
بيست روز از آخرين باري كه ديدمت
ميگذره
باورت ميشه؟
بيست روزه تموم...
دلم برات قد يه نقطه شده
دلم برات تنگ شده
دلم برات گرفته...
+ نوشته شده در  جمعه هفدهم تیر 1384ساعت 8:33 قبل از ظهر  توسط مسافر  | 
چند وقته پيش يه جمله خوندم
خيلي به دلم نشست
چون حرف دل من
حرف دل ما بود
حالا اينجا برات مينويسمش:
اوج شادکامي زندگي اين است که بداني يک نفر دوستت دارد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم تیر 1384ساعت 9:27 بعد از ظهر  توسط مسافر  | 
عزيزم
ديروز نشد صداتو بشنوم
داشتم ديوونه ميشدم
ولي «تو»
(مثه هميشه)
آرومم كردي
آرومه آروم
+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم تیر 1384ساعت 9:25 بعد از ظهر  توسط مسافر  | 
همين چند دقيقه پيش
جمع كردن وسايلم تموم شد ...
+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم تیر 1384ساعت 5:44 قبل از ظهر  توسط مسافر  | 
ببخش
عزيزم
خونه نبوديم
ساعت دوازده رسيديم خونه
هنوز دكتر نرفتم
مواظب خودت باش
باش؟
+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم تیر 1384ساعت 4:8 قبل از ظهر  توسط مسافر  | 
از 8صبح منتظر بودم...
ممنونم.
+ نوشته شده در  دوشنبه ششم تیر 1384ساعت 11:40 قبل از ظهر  توسط مسافر  | 
من ظهر ساعت 12 ميرم دانشگاه
شايد ديگه شبم برنگشتم رفتم خوابگاه
اگه برگشتم دوباره همينجا واست مينويسم.
+ نوشته شده در  دوشنبه ششم تیر 1384ساعت 7:43 قبل از ظهر  توسط مسافر  | 
+ نوشته شده در  دوشنبه ششم تیر 1384ساعت 7:24 قبل از ظهر  توسط مسافر  | 
حدود یک هفته
هر شب تنها دلخوشیم
شمارش معکوس
انتظاري شيرين
و لحظه شماري
براي رسيدن ساعت يك نيمه شب بود ...
امشب اين دلخوشي رو هم ندارم
+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم تیر 1384ساعت 11:0 بعد از ظهر  توسط مسافر  | 
حالم ازين تنهايي هردومون
ازين دوري
و ازين جامعه ي كثيف و آدماش بهم مي خوره ...
+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم تیر 1384ساعت 7:29 بعد از ظهر  توسط مسافر  | 
عزيزم
يه بار پست كني
كافي يه
لازم نيس چندبار بزني
صبر كن
يه دو ساعت بعد
ميبيني مطلبت رفته...
اونوقت
اگه نرفته بود
واسه من بفرستش تا بزنم توي وبلاگ
ok؟
+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم تیر 1384ساعت 7:26 بعد از ظهر  توسط مسافر  | 
عزيزم
قبول كن
كه واسه شعراي عاشقانمون
پاييز عنوان دلچسبي نبود...
واسه همين ديگه به خدا!!!
آخريشو ساختم:
"تكه هايي از عشقمون"
لينكشو ميفرستم به گل خندون
پسووردسم همون قبليه...
منتظرم .
+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم تیر 1384ساعت 7:22 بعد از ظهر  توسط مسافر  | 
کاش حداقل میتونستی "اینجا" چند کلمه واسم بنویسی ...
+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم تیر 1384ساعت 7:18 بعد از ظهر  توسط مسافر  | 
+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم تیر 1384ساعت 7:17 بعد از ظهر  توسط مسافر  | 
از ساعت پنج تا همين حالا منتظر تلفنت بودم...
ساعت پنج و ربع تلفن زنگ زد
با سرعتي كه خودمم باورم نميشد دويدم طرف تلفن ولي
قابل حدسه كه لب و لوچم آويزون شد!
+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم تیر 1384ساعت 6:28 بعد از ظهر  توسط مسافر  | 
ليلي !
ليلي من
ازت ممنونم
«تو» امروز و براي امروز ،
بهترين هديه اي رو به من دادي كه مي شد ؛
شنيدن صداي عاشقت .

حالا سر پا ايستاده ام
محكم و پا بر جا .

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم تیر 1384ساعت 11:19 قبل از ظهر  توسط مسافر  | 
امروز هم بي«تو» گذشت ...
امروز و فرداهاي بعد را چه كنم ؟
+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم تیر 1384ساعت 9:41 بعد از ظهر  توسط مسافر  | 
دريغ !
دريغ كه امروز هم
فرصت شنيدن آهنگ دلنشين صدايت را از دست دادم ...
+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم تیر 1384ساعت 1:3 قبل از ظهر  توسط مسافر  | 
«تو» اي پري كجايي ؟
+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم تیر 1384ساعت 4:55 بعد از ظهر  توسط مسافر  | 
عزيزم
ساعت ده دقيقه به سه
«تو» بودي زنگ زدي ؟
قطع كه شد
من بلافاصله زنگ زدم خونه تون
كسي گوشي رو برنداشت
نمي دونم كار درستي كردم يا نه ؟
ولي دلم قرار نگرفت
خب ...
+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم تیر 1384ساعت 4:5 بعد از ظهر  توسط مسافر  | 
من منظوری نداشتم
اگه اذيتت کردم
يا بهت آسيب رسوندم
آخه من كه هيشكي رو غير «تو» ندارم
من هميشه به «تو» نياز دارم...
+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم تیر 1384ساعت 11:30 قبل از ظهر  توسط مسافر  |