سلام عزيزم
حالت خوبه؟
ببخش شيرينم... من رفته بودم واسه خونه خريد كنم

...
نبودم...
وقتي اومدم شماره رو ديدم
انقدر حالم گرفته شد كه نگو

...
كاش با مادرم حرف زده بودي...
چون بهت ميگفت زود برميگردم.
از وقتي كه اومدم تا همين الان پاي تلفن نشستم...
ديگه گفتم بيام توي وبلاگ واست بنويسم شايد ON شي و
بخونيش...
حتمن بري دكتر ها!
هيچ درد نداره
عوضش خوبه خوب ميشي.
مواظب خودت باش... باش

؟
اينقدم خودتو اذيت نكن
تا چشم بذاري رو هم اين دو ماهم تموم شده... ok

؟
امشب قراره بريم خونه خالم اينا
اگه يه وقت نبودم
لطف كن برام "وبلاگ" بنويس
تا از وضعيت سلامتيت باخبر بشم... باش

؟
دعا ميكنم كوچكترين دردي نكشي عزيزم

اگه هم تونستي امشب بيا رو خط

بعد... اگه اگه (البته فكر نكنم... )
تا ساعت 2
ON نشدم
بدون آخره شب اونجا نيگرمون داشتن و
ديگه نميام...
البته تا حالا كه همچين چيزي پيش نيومده...
حالام فكر نكنم بشه ولي... خب...
ديگه...
ديگه اينكه
دوست دارم تا دم آخر
فدات بشم عزيزترينم.

+
نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم تیر 1384ساعت 1:50 بعد از ظهر توسط مسافر
|